تبليغاتX
رویای من عباس
طراح قالب وبلاگ

حرف خود را به که گویم که دگر یاری نیست
غم خود را چه کنم یار وفا داری نیست
هر دم از ترس خدا راه روم پیش خدا
که جز او با دل من همدم و غم خواری نیست


صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
فالب وبلاگ

قالب ساز < اقا محمدجواد>
تمام پیوندها

خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386

بهونه ی قشنگ (مهسا)
اشك تنهايي(شقايق)
عاشق غمگين(يلدا)
سايت زيباي فساهو
عشقولانه{اقاميلاد}
زخمي تر از هميشه{شروين}
:: شقایق دهقان ::


Powered By
BLOGFA.COM
 

تا تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است

 

آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است

روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز

منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است

طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است

همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است

روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام

زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است

شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد

زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است

در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست

قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است

سهم من از گردش دور زمان شادی نبود

بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است

کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم

ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است

نوشته شده توسط در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 7:23 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 7:20 | لینک ثابت |

 

سالها رفت وهنوز
يک نفر نيست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي
صبح تا نيمه شب منتظري
همه جا مي نگري
گاه با ماه سخن مي گويي
گاه با رهگذران
خبر گمشده اي مي جويي
راستي گمشده ات کيست؟کجاست؟
صدفي در دريا است؟
نوري از روزنه فرداهاست
يا خدايي است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هيچ ندانست که بود
خود او هم به يقين آگه نيست
چون نمي داند کيست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که
خداست.

نوشته شده توسط در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 6:51 | لینک ثابت |


 

رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن ابتداي يک پريشاني است حرفش را مزن گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو چشم هايم بي تو باراني است حرفش را مزن آرزو دارم که ديگر بر نگردم پيش تو راهمان با اينکه طولاني است حرفش را مزن دوست داري بشکني قلب پريشان مرا دل شکستن کار آساني است حرفش را مزن خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني اين شکستن نا مسلماني است حرفش را مزن حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن

نوشته شده توسط در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 6:49 | لینک ثابت |

او رفت ....

مرا خاموش كرد از عشق خود داغون كرد بيچاره  و ويرون كرد

 

او رفت....

آواره و عاشق شدم يك مرغ بي لانه شدم آخرش يه ديوونه ي ساده شدم

 

او رفت....

با رفتنش كاخ دلم ويران شد ...اتش دلم سوزان شد ...طوفان زندگيم مواج شد

نوشته شده توسط در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 6:45 | لینک ثابت |

چه سخت است در میان جمع بودن ولی در گوشه تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن.......
نوشته شده توسط در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 6:42 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 22:11 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 0:45 | لینک ثابت |

بعد از تو دلم هميشه گريان باشد

چون موج اسير خشم طوفان باشد

بعد از تو شود نگاه من خشک به در

تنها و غمين و بی نگهبان باشد

بعد از تو دگر نمی پذيرم دل را

دل را هوس هميشه نالان باشد

آن موی سيه چشم خمار آلودت

من باشم و اين قلب پريشان باشد

 

بعد از تو دلم هميشه گريان باشد

چون موج اسير خشم طوفان باشد

بعد از تو شود نگاه من خشک به در

تنها و غمين و بی نگهبان باشد

بعد از تو دگر نمی پذيرم دل را

دل را هوس هميشه نالان باشد

آن موی سيه چشم خمار آلودت

من باشم و اين قلب پريشان باشد

 

 

نوشته شده توسط در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت 23:2 | لینک ثابت |

 

نوشته شده توسط در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت 14:18 | لینک ثابت |